۱۴۰۲ فروردین ۱۳, یکشنبه

تجدید پیمان خانوادەهای جانباختگان با کشتەشدگان قیام سراسری ۱٤۰۱ در روز سیزدە بدر" مادر کیان پیرفلک دل نوشتەایی در صفحە اینستاگرامش منتشر کرد"

 بسیاری از خانواده‌های جانباختگان اعتراضات سراسری ۱٤۰۱ در ایران بمناسبت سیزده بدر با انتشار تصاویر قربانیان در این روز، یاد و خاطرە آنان را گرامی داشتند.


ماه‌منیر مولایی مادر کیان پیرفلک با انتشار تصویری از کیان و مرور خاطرات آن روز نوشت:

به نام خدای رنگین کیان

کیان قشنگم بیا و مروری کنیم خاطرات دقیقا یکسال پیش رو، همون شب قشنگی که تصمیم گرفتیم که به رسم هرساله، برای خوشحال کردن بچه ها و دورهم بودن همه‌ی فامیل، شبِ سیزده بدر رو توی کوهستان بگذرونیم تا صبحِ قشنگی رو آغاز کنیم وسیزدهمان در طبیعت زیبا بدر شود. شب شد، زدیم ومو رقصیدیم، دنیا به کام ما بود.

یادته آشِ دوغی که بابا ساعت ۲شب پخت تا گرممون بشه. از خوشحالی وبازی دوست نداشتی بخوابی، وخیلی هم اصرار داشتی قبل از طلوع خورشید بیدارت کنم تا اولین اشعه های خورشید که از پشت کوه نمایان میشه رو ببینی، و چه خوب که دوست داشتنی هایت را تجربه میکردی.

و چه خوشبخت وخوشحال بودم که تو همراه وهمدلم بودی.

صبح شد ومثل همیشه سحر خیز بودی، چادر را کنار زدی و چند لحظه بعد خورشید زندگی بخش رخ نمایان کرد، یادم نمیره چشم بر نمی‌داشتی تا لحظه لحظه بالا آمدنش رو ببینی، اونقدر محو تو بودم که یادم رفت خودم هم سرمو از چادر بیرون ببرم واون لحظه رو ببینم، گوشیمو برداشتمو شروع کردم به عکس گرفتن از تو، دوست داشتم دوست داشتنی هات رو ثبت کنم.

خورشید بالا اومد وگفتی اوووکی بلاخره طلوع خورشید رو دیدم، باز مثل همیشه رفتی سراغ بچه ها و یکی یکی بیدارشون کردی.

(رادین،پرهام، امیر، پروا،آرین، ایلماه،پانیذ،هیراد،آترینا، آراد، آوین، ثنا)

حتی اونایی که تا ظهر میخوابیدن رو هم بیدار کردی از خوشحالی رفتین سراغ بازی یادم نیست صبحانه خورده باشین، اونقدر سرگرم گشتن اینور وانور بودین که ظهر با اصرار اومدین ناهار خوردین. فسیل صدفی که پیدا کردی وگفتی حتما حتما برام نگه‌ش دار، اما عزیزکم الان ندارمش.

روز بسیار قشنگی بود، همه به شادی دور هم جمع بودیم، عصر شدو آهنگ رفتن زدیم، عمو فرشید چادر‌هاو وسایلمون رو توی ایسوزوش گذاشت یه دفعه همه بچه ها سوار ایسوزو شدن و گفتن ما با سواری نمیایم میخوام از این بالا نگاه کنیم، دلم تاب نیورد گفتم منم با بچه ها میرم، مامانای دیگه هم گفتن ماهم بابچه ها میریم ، خلاصه خیلیا سوارشدن، نمیدونی چقدر خوشحالم که اون لحظه ذوق کردی میگفتی بچه‌ها مامانم هم میاد بالا، آخ جون آخ جون.

توی راه برات سلطان قلبم میخوندم و تو،پرنیان، پارمیس و بهرخ همراهی می‌کردین، چه روزگار قشنگی که دیگه بر نمی‌گردن، حتی دنیا بکام بشه ودل به مراد برسه، دلِ خوشی نمی مونه چون تو کمی، جسمت نیست تا آرام دلمون باشی.

الان‌که نیستی برات تا صبح بیدار می‌مونم به انتظار طلوع خورشید، وصبح سیزده را کنارتو بدر می‌کنم و مثل همیشه سبزه گره می‌زنم برای آرزوهای قشنگمان.

امسال آرزوی همه متفاوت ست، تو هم گره بزن عزیزکم.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر